گاهی دست اتفاق را می گیرم که نیفتد و گاهی بالشم را پر از شعر های
تازه میکنم تا خواب تو را بینم . گاهی خوابهایم آنقدر آشفته اند که نفس
روباه هارا روی پیراهنم حس میکنم. و دگمه ها را به رنگ جدایی می
بینم و گاهی خوابهایم آنقدر آشفته اند که وقتی چشم می گشایم جای پای تو
روی فرش راه می رود و کتابهایم را که ورق می زنم عطر تو مشامم را
پر میکند . یک روز آنقدر دور و ناپیدایی که نشان تو را از هیچ گس
نمی توانم بپرسم و روز دیگر آنقدر نزدیک وپیدایی که بی آنکه پلکهایم
را باز کنم تو را خواهم دید . احساس میکنم همه قطار ها به سوی تو می
آیند پرستو ها بران تو آواز می خوانند و چراغهای آبادی برای تو روشن
میشوند نمیدانم گنجشکها تا کی با کاجها دوست خواهند بود و من چند بار
دیگر در زمستان به دنیا خواهم آمد . آیا کسی بعد از من شعر هایم را
برایت خواهند خواند؟ آیا دستی کلمه های عاشق را روی پیرهنت
گلدوزی خواهد کرد؟ گاهی آنقدر عاشقم که دلم برای ترانه کوتاهی که در
باران خواندی تنگ می شود و دوست دارم نام تو را بر سینه درختانی که
هنوز بالغ نشده اند حک کنم و گاهی آنقدر سردم که شکوفه ها در باد
رها می کنم و در اتاقی از برف به حواب می روم گا هی آنقدر شاعرم
که دوست دارم تا قیامت زیر باران بایستم و برای پروانه های خشک شده
گریه کنم و گاهی آنقدر سنگم که دلم برای چشمهای تو تنگ نمیشود و
بوسه هایم را در دفترچه خاطراتم پنهان میکنم